ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
137
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) بيرون برود . بينى خود را مىگرفت . امام به او اشاره مىكرد برود و مىرفت . گويد : مردى كه مىخواست به خانه و ديار خويش برگردد ، در حالى كه هرم خطبه مىخواند برخاست و بينى خود را گرفت . هرم به او اشاره كرد برود . او پيش زن و فرزند خويش رفت و مدتى آن جا ماند و سپس برگشت . هرم از او پرسيد كجا بودى ؟ گفت : ميان بستگان خودم . هرم گفت : با اجازه رفته بودى ؟ گفت : آرى در حالى كه خطبه مىخواندى برخاستم و اجازه گرفتم ، يعنى بينى خود را گرفتم و تو اشاره كردى كه بروم - معلوم مىشود در لشكرگاه بودهاند . هرم گفت : با اين كار دغلى و فريب كارى كردهاى يا كلمهاى ديگر به همين معنى گفت . هرم آنگاه گفت : پروردگارا مردان بد را براى زمانهء بد مهلت بده . هرم همواره مىگفت : خدايا من از روزگارى كه جوانان سركش و بزرگان آزمند و دراز آرزو گردند و مرگهايشان زود فرا مىرسد به تو پناه مىبرم . گويد ابو عبد الله عبدى ، از سهل بن محمود ، از عبد العزيز عمّى ، از ابو عمران جونى ما را خبر داد كه مىگفته است * هرم بن حيان خطاب به مردم گفت : از عالم فاسق پرهيز كنيد . از اين سخن عمر آگاه شد و از آن ترسيد كه مقصود از عالم فاسق كيست و چيست ! ! هرم بن حيان براى عمر نوشت كه اى أمير مؤمنان ! به خدا سوگند كه من جز خير اراده نكردم . ممكن است پيشوايى سخن از علم بگويد و در عمل تبهكار و فاسق باشد و كار را بر مردم مشتبه و آنان را گمراه سازد . گويد ابو عبد الله عبدى ، از سيار ، از جعفر بن سليمان ، از مالك بن دينار ما را خبر داد كه مىگفته است * هرم بن حيان به كارگزارى گماشته شد ، و چون گمان مىبرد كه اقوام و بستگانش به زودى - براى شادباش - پيش او خواهند آمد دستور داد آتشى گران ميان او و كسانى كه مىآيند برفروزند . قوم او آمدند و سلامش دادند و همچنان دور ايستاده بودند . هرم گفت خوشامد بر قوم من باد ، بفرماييد نزديك بياييد . گفتند با اين آتشى كه ميان ما و تو مانع است نمىتوانيم به تو نزديك شويم . گفت : آرى شما مىخواهيد مرا در آتشى كه از آن بزرگتر است يعنى آتش دوزخ در افكنيد ، و آنان برگشتند . گويد احمد بن ابى اسحاق ، از مخلد بن حسين ما را خبر داد كه مىگفته است شنيدم هشام از حسن بصرى نقل مىكرد كه مىگفته است * هرم بن حيان در يكى از جنگهاى تابستانى خود و به روز بسيار گرمى در گذشت چون به خاك سپارى او تمام شد . ابرى پيدا شد و چندان باران بر گور او باريد كه خيس و سيراب شد و قطرهاى باران بر جاى ديگر نريخت